8. مبانی برای نظام اخلاقی اسلام

با توجه به اینكه اسلام، همانند یهودیت و مسیحیت، از ادیان آسمانی است كه از طریق نزول وحی بر پیامبر صلیاللهعلیهوآله به دست ما رسیده است و با توجه به اینكه امور وحیانی تعبدیاند، میتوان گفت كه ویژگی آموزههای اسلامی، مانند آموزههای هر دین آسمانی دیگر، تعبدی بودن آنهاست؛ یعنی، این آموزهها، خواه مضمونی هستیشناختی داشته باشند خواه نه، به استناد ایمان به خداوند و معصومان علیهمالسلام و بدون مطالبه دلیل پذیرفته میشوند.

همکاری و همجواری مؤسسه تاریخ حکمت و فلسفه در اسلام ضمن ایجاد فرصت شغلی برای دانشآموختگان این مؤسسه، فرصت همکاری در فعالیتهای تحقیقاتی و پژوهشی را نیز برای اساتید و دانشجویان فراهم آورده است.همچنین پژوهشکده فلسفه با گروههای پژوهشی: مطالعات علم و فناوری، دین شناسی و فلسفه دین، اخلاق و فلسفه اخلاق، فلسفه اسلامی، تاریخ حکمت و فلسفه و منطق و فلسفه منطق راهاندازی شده است. استفاده از اساتید برجسته در این رشته و انگیزههای ویژه دانشجویان این رشته، سبب شده است که دانشآموختگان موفق این رشته، نسبت به سایر دانشآموختگان فلسفه اسلامی دانشگاههای کشور از برجستگیهای خاصی در عرصههای آموزشی و پژوهشی برخوردار باشند.

در مجموع به دانشجویان این رشته ۱۳۷ واحد درسی طبق روند نمای زیر ارائه میگردد. البته در دل این مجموعه و منظومه، یک زیر مجموعه های دیگری هم وجود دارد که خود آنها نیز کل هایی هستند که مرکبند. بدیهیات اولیه و ثانویه، و به ویژه بدیهیات اولیه، كه نقشی اساسی در فلسفه دارند، گزارههایی هستند كه عقلْ خود به خود و بدون كسب و نظر، و به اصطلاح بدون كمك از استدلال، قادر به درك صدق آنهاست.

ازجمله قیودی که ممکن است بهعنوان موضوع افزوده شود، «قید اطلاق» است و معنایش این است که در آن علم از احکامی گفتوگو میشود که برای ذات موضوع مطلق و بدون در نظر گرفتن تشخصاتش ثابت، و در نتیجه، شامل همه افراد موضوع خواهد بود؛ مثلاً اگر احکام و خواصی برای مطلق اجسام ثابت بود، خواه جسم معدنی باشد یا آلی، و خواه گیاه باشد یا حیوان یا انسان، در این صورت میتوان موضوع آنها را «جسم مطلق» قرار داد و اینگونه مسائل را بهعنوان علم خاصی مشخص نمود. برخی از مخالفان، فلسفه اسلامی را شامل مطالب کفرآمیز میدانند و برخی نیز بر تفکیک معرفت دینی از فلسفه تاکید میکنند؛ اما با این حال، بسیاری از فقیهان و عالمان مسلمان، اهل فلسفه بوده و با آن مخالفتی نداشتند.

با این حال، فلسفه آمده تا در زندگی مردم حضوری مؤثر داشته باشد و باید دید که این حضور مؤثر چگونه قابل تعریف است. «لاالهالا اللَّه» (1) فقط در تصوّرات و فروض فلسفی و عقلی منحصر و زندانی نمیماند؛ وارد جامعه میشود و تکلیف حاکم را معیّن میکند، تکلیف محکوم را معیّن میکند، تکلیف مردم را معیّن میکند. جامعه ای که از عقلانیت به دور باشد و غرق در احساس شود به راحتی می شود با آن بازی کرد و برای آن جهت معین نمود حتی در رای گیری ها هم با تحریک احساسات جامعه می توانند نفوذ نمایند .

استحکام و قوام جوامع بشری به عمق فکری و استحکام نظری و فلسفی هر جامعه بستگی دارد. جوامع فاقد ریشههای عمیق فکری و فلسفی در تاریخ خودشان، در برابر تندبادهای ویرانگر تمدنهای رقیب سست و لرزان خواهند بود و در نهایت راهی جز تسلیم ندارند، جوامعی هم که در تاریخ تمدن خود دارای فلسفه بودهاند ولی آن را نمیشناسند یا به کار نمیبندند، شرایط چندان بهتری از جوامع قبلی نخواهند داشت. به نظر من، هرچند فلسفه قرار نیست لایه بنیادین حضور خود در عرصه معرفت و علم را نادیده بگیرد اما میتواند در خیلی از لایههای دیگر معرفت و علم امتداد پیدا کند.

حالا باید پرسید آیا فلسفه خود متولی امتداد فردی و یا اجتماعی خود است یا این وظیفه بر عهده علوم انسانی است؟ آیا تفسیر درستی از رفتار و اندیشه انسانهایی که دیگر استخوان هایشان نیز پوسیده، ممکن است؟ دروس فقه و اصول و تفسیر و کلام عهدهدار ایجاد شناخت سایر علوم دینی در این رشته میباشد. آشنایی با منطق،زبان عربی ، انگلیسی و دروس عمومی سایر واحدهای درسی این رشته را شامل میشود.

این مشكل كه عام است و حتی مسائلی را كه در آنها عقل و وحی حكمی یكسان دارند نیز شامل میشود، پاسخ به این سؤال است كه آیا میتوان برای وحی آنچنان نقشی در فلسفه قائل شد كه به موجب آن فلسفهای وحیانی داشت، به نحوی كه هم ماهیت فلسفی فلسفه حفظ شود و هم وحیانی باشد یا به محض اینكه وحی به كمك فلسفه آید فلسفه از فلسفه بودن ساقط میشود. به تعبیر دقیقتر، آیا دو وصف «فلسفی» و «وحیانی» باهم سازگارند، به طوری كه گزارهای واحد از همان جهت كه فلسفی است وحیانی باشد یا نه، بالضروره گزاره مذكور به اعتباری كه وحیانی است فلسفی نیست و به اعتباری كه فلسفی است وحیانی نیست؟

بدین منظور، دو نوع نقش برای آموزههای دینی در فلسفه فرض میشود، كه یك نوع با ماهیت فلسفی فلسفه سازگار نیست و نوع دیگر سازگار است. برخی از مخالفان فلسفه اسلامی، آن را شامل مطالب کفرآمیز می دانند؛ برخی نیز فلسفه را مانند دیگر دانش ها سودمند می دانند؛ اما بر این باورند که فلسفه در معرفت دینی ما مؤثر نیست و نباید متون مقدس دینی را با مبانی فیلسوفان، تفسیر کرد. از طرف دیگر، در قرآن و سنت بر حکمت باید و نبایدهای دینی و اخلاقی تأکید (ر.ک: معلمی: 1384) و در مواردی فلسفه و حکمت احکام الاهی بیان شده و همین نکته مؤید آن است که قرآن و سنت نیز بر معقول و مقبول کردن باید و نبایدهای دینی تأکید فراوانی دارند؛ زیرا با این روند، پذیرش آن آسانتر خواهد بود.

در حال حاضر این مؤسسه در رشته فلسفه و حکمت اسلامی در مقطع کارشناسی و رشته فلسفه و کلام اسلامی در مقطع کارشناسی ارشد دانشجو میپذیرد و اخذ مجوز این رشته در مقطع دکتری در حال پیگیری میباشد. در واقع، حضور پررنگ فلسفه در علوم انسانی اسلامی باب ورود نسبتگرایی در علوم انسانی اسلامی را تا حدود زیادی بسته است هرچند این باب بر حسب ذات علم تجربی، در طبقات رویین علوم انسانیِ اسلامی غیر قابل انسداد است لکن این سطح از نسبیت، علوم انسانیِ اسلامی را در کشف و حل مسأله زمین گیر نمیکند. این شرایط ساختار علوم انسانیِ اسلامی را به ساختاری مستحکم و ضد نسبیتگرایی تبدیل کرده است.

پیش از هر بحثی، باید توجه داشت كه در فرهنگ اسلامی عنوان «فلسفه اسلامی» به مجموعهای از مسائل اطلاق میشود كه در باب امور عامه، خداشناسی، علمالنفس، معرفتشناسی و دینشناسی مطرح میشوند، كه باب امور عامه یا الهیات بالمعنی الاعم خود شامل مباحثی است همچون احوال كلی وجود، وجود مستقل و رابط، وجود ذهنی، مواد ثلاث، جعل، ماهیت، وحدت و كثرت، علیت، قوه و فعل، ثبات و سیلان، علم و عالم و معلوم و مقولات عشر؛ و باب خداشناسی یا الهیات بالمعنی الاخص شامل مباحثی است همچون اثبات ذات، توحید، مباحث كلی صفات، اثبات تك تك صفات نظیر علم و قدرت و حیات و اراده و كلام و سمع و بصر و توضیح نحوه هریك از این صفات و مسائل ناشی از هر یك از صفات مانند قضا و قدر و لوح و قلم و عرش و كرسی و جبر و تفویض و بالاخره مباحث مربوط به افعال نظیر اثبات عوالم مجرد، حل مشكل شرور، دوام فیض و حدوث عالم؛ و باب علمالنفس شامل مباحثی است همچون تعریف نفس، اثبات وجود نفس، اثبات جوهریت نفس، اثبات تجرد نفس، حدوث یا قدم نفس، قوای نفس و شئون آنها، نحوه ارتباط قوای نفس با نفس و بالاخره بقای نفس پس از مرگ؛ و معرفتشناسی شامل مباحثی است كه عمدتا در كتب برهان و به طور پراكنده مطرحاند و بابی به آن اختصاص ندادهاند و بالاخره باب دینشناسی فلسفی شامل مباحثی است همچون حقیقت مرگ، بطلان تناسخ، اثبات معاد، عالم برزخ یا مثال منفصل، حقیقت حشر، حقیقت قیامت، حقیقت میزان و حساب، حقیقت سعادت و شقاوت، حقیقت بهشت و جهنم، حقیقت وحی، لزوم وحی، مسئله نبوّت و از همه مهمتر مسئله معاد جسمانی.

موضوع فلسفه، برخلاف موضوع دیگر دانش ها، عام و فراگیر است و به همین دلیل، جستجوی فلسفی فقط شامل بخش خاصی از جهان نیست؛ بر خلاف سایر دانش ها که هر یک تنها بخش خاصی از جهان را مورد بررسی قرار می دهند. به عبارت دیگر میتوان گفت:در چنین تعاریفی یا اساسا مراد گوینده از علم صرفا علوم تجربی است و هیچ نوعی آگاهی دیگری را علم قلمداد نمیکند و در نتیجه تنها به فلسفه علوم تجربی معتقد است و یا اینکه مراد او از علم اعم از علوم تجربی و غیر تجربی است، لیکن موضوع بحث خود را تنها علوم تجربی قرار داده است و به فلسفه علوم تجربی قرار داده است و به فلسفه علوم تجربی اکتفا نموده است.در هر صورت چنانکه گذشت اکثر تعریفاتی که در خصوص فلسفه علم مطرح شده است، قابلیت تعمیم به علوم دیگر را نیز دارند.

به نظر میرسد اگر قهر فلسفه با علوم انسانی به آشتی تبدیل شود، میتوان از علوم انسانی توقع داشت که به طور طبیعی به تسری بخشیدن به فلسفه در عرصههای اجتماعی کمک کند کما اینکه علوم انسانیِ اسلامی این رسالت را در درون خود پذیرفته است هرچند قبول این مأموریت توسط خود فلسفه هم قابل بررسی است و چه یکی از مصادیق تحول در ساختار و ادبیات فلسفه به همین امر مربوط است. اجمالاً حكمای اسلامی منكر امكان فلسفه وحیانی، به معنای مذكور در بالا هستند؛ زیرا همانطور كه گفتیم، صرف اینكه گزاره صادقی مضمونی هستیشناسانه داشته باشد كافی نیست برای اینكه گزارهای فلسفی باشد، بلكه علاوه بر این، باید صدق آن از طریق عقل درك شود؛ به عبارت دیگر، هر گزاره هستیشناسانهای كه صدق آن از طریق عقل درك شود، از آن جهت كه از طریق عقل درك میشود، فلسفی است.

دیدگاهتان را بنویسید