مکاتب فلسفه اسلامی

پیشتر مشاهده کردیم که ایدهها تصویر، الگو یا حتی صورت اشیاء محسوسند و این امر خود گواهی بر علت صوری بودن ایدهها است. وی تمام اصطلاحات افلاطونی مورد بحث، مانند الگو، تصویر، تقلید یا بهره مندی را از اساس به عنوان سخنانی تهی و شاعرانه مورد انتقاد قرار میدهد. در اینجا میتوان در مَثَل مناقشه کرد و برخی از تعارضات احتمالی این تمثیل را با کلیت نظریهی مُثُل افلاطونی نشان داد.

افلاطون در رسالهی جمهوری برای توصیف بیشتر این ایده، از تمثیلی بهره میجوید که یکی دیگر از «تمثیلات سهگانهی نظریهی مُثُل» است. البته شاید ریشهی این ترس بیش از آنکه ناشی از تناقضات درونی نظریهی افلاطون باشد، برآمده از ترس سقراط از تفاوت نظراتش با عقاید و مذهب رایج است؛ ترسی که البته تجربهی شهادت سقراط نشان داد که بهجا بوده است. افلاطون در برخی مقاطع این دو رابه جای یکدیگر مورد استفاده قرار میدهدو البته مراد ما از این واحد با «واحد در نوع خود» که در مقابل کثرت قرار میگیرد و تنها یک ایده در میان دیگر ایدههاست، تفاوت دارد.

به هر ترتیب همواره باید نسبت به تفاوت این واحد با «واحد نوعیه» که از صفات مُثُل است، هشیار بود. اینجا بحث وحدت است، شما باید حواستان باشد که این را میخواهید بگویید به آن ارتباط بدهید که با وحدت مسلمین چه ارتباطی دارد. خواجهی فینفسه، ایدهی خواجه) که ماهیت حقیقی خواجگی را در خود دارد نیست، و همچنین خواجه، خواجهی «خود برده» که ماهیت حقیقی بردگی را در خود دارد نمیباشد.

به نظر می رسد، باید نام حادثه ای را که در فلسفه غرب پیش آمد، «آشوب فکری» بگذاریم؛ زیرا جریان انقلاب علمی که در غرب اتفاق افتاد، معیاری برای فکر کردن بود؛ مثلاً آن ها به منطق ارسطویی معتقد بودند و بعضی از ایشان که متدین بودند، به اصول دینی اعتقاد داشتند، اما پس از انقلاب علمی، تجربیون منطق ارسطویی و حدود و قیود دینی را به طور مطلق نادیده گرفتند و کنار گذاشتند. دوستان، بستگان، همسایگان، همکاران و حتی غریبهها- دربارهی ما خوب فکر کنند. وی افزود: ما به نظام سرمایه داری اشاره کردیم که تلاش دارد فرهنگ ما را تغییر دهد.

با اینکه شاید تمام جوانب را در نظر گرفته باشیم . یعنی اگر از نظر ارسطو، در قلمرو فلسفه، (چنانچه دیدیم) «صورت» انسان به «عقلانیت» و یا قدرت تعقل و یا قدرت ناطقة بشر، تعبیر میشود، در عرصة قلمرو روزمره و روابط سیاسیِ برخاسته از آن، وی انسان را به مثابه موجودی (با ویژگیِ ماهیتی) اجتماعی و غایتمند میبیند و درک میکند. ببینید به نظر بنده، یک سامانهای باید طراحی شود که طرح آن هم نوشته شده است و خود حقیر مجری کار بودم و نوشتیم و به شورای عالی هم از طریقی تقدیم شده است.

من به اندازهای ناراحت شده بودم که به ناشر کتاب گفتم خواهش میکنم اگر ممکن است این کتاب را جمع بفرمایید. خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) چندین عنوان کتاب را برای خرید از دومین نمایشگاه مجازی کتاب پیشنهاد داد و افزود: من کتابهایی معرفی میکنم که از لحاظ اینکه در حوزه فلسفه زندگی هستند کاربردی بوده و چون با مسایلی که این روزها با آن مسایل درگیر هستیم مرتبط هستند از دید من حائز اهمیت هستند. از بودن شما در حوزهی قم هم خوشحالم و خدا را شکر میکنم. خود سقراط نیز پس از بیان این تمثیل رو به مخاطبش کرده و می گوید: «گناه توست که مرا مجبور کردی تا عقیدهی شخصی خود را در این باره بیان کنم» (افلاطون، ۱۳۸۰، ص ۱۰۵۰).

همچنین «همانگونه که روشنایی و حس بینایی شبیه خورشیدند ولی خود خورشید نیستند، در این مورد نیز آن دو، یعنی شناسایی مبتنی بر عقل و حقیقت، نیکاند ولی درست نیست اگر یکی از آن دو را – هرکدام که باشد – عین خود نیک تصور کنی» (افلاطون، ۱۳۸۰، ص ۱۰۴۹). از همین رو همان نقشی را که «نیک» در جهان معقول در مورد خرد و آنچه به وسیلهی خرد دریافتنی است به عهده دارد، همان نقش را خورشید در جهان محسوسات در مورد حس بینایی و چیزهای دیدنی دارد» (افلاطون، ۱۳۸۰، صص ۱۰۴۸-۱۰۴۹). خود وی نیز در کتاب ششم جمهوری تاکید میکند که «بارها از من شنیدهای که موضوع عالیترین دانشها، ایدهی نیک است، و عدالت و دیگر فضایل انسانی فقط به علت بهرهداشتن از آن، نیک و سودمندند» (افلاطون، ۱۳۸۰، ص ۱۰۴۳).

مگر افلاطون چه گفته است، یا مگر تاکنون سقراط عقاید شخصی خود را بیان نمیکرده که بیان این تمثیل به خصوص وی را به ترس میاندازد؟ آیا این ویروس هولناک بیگانه، نگرش ما به هستی و مرگ و زندگی را تغییر نداده است؟ به این معنا که آن چیزی درست و خوب است که خداوند به آن امر کند و آن چیزی نادرست و شر است که خداوند ما را از آن نهی کند. همانگونه که پیشتر نیز اشاره شد، افلاطون از ایدهای ورای تمام ایدهها سخن میگوید و در مقاطع مختلف آن را واحد یا خیر مینامد. از سوی دیگر میتوان این انتقاد را بر ارسطو مطرح کرد که چرا وی از علت غایی نامی نبرد، زیرا همانگونه که در تیمائوس، جمهوری و سایر آثار دیدیم، ایدهها را میتوان به نوعی علت غایی اشیاء این جهان دانست.

شاید بتوان این مسئله را با تمایز قایل شدن میان دو «واحد» و راه بردن به نوعی احد افلوطینی تاحدی مرتفع ساخت. وی در مقام ارزیابی فهم معنای زندگی، شناخت هویت و حیات خود را کار دشواری نمی­داند. یعنی هم حکمت اسلامی و هم حکمت غربی؛ البته اگر بتوانیم این اصطلاح را به کار ببریم. تعیین اینکه کدام یک از این مجموعه عظیم متعلق به ابنسیناست، کار دشواری است که برای تعیین جایگاه او بسیار اهمیت دارد.

۱۵-دغدغه ی اصلی کانت تعیین حدود و ثغور عقل و اندیشه بود. این آمیزش قبلا در یونان و در دوران هلنیستیکی (یونانی مآبی)، یعنی دوران متاخر فلسفه یونان شروع شده بود و ابنسینا و پیش از او فارابی تا اندازه زیادی وارث این جریان بودهاند. افلاطون و شارحانش برای توسعه و بسط این تمثیل کوشیدهاند تا صفات مشترکی را بین ایدهی نیک و خورشید بیایند. چگونه تاریخ فلسفه را مطالعه کنیم؟ در نتیجه برای تبیین رابطهی میان آنها باید تصور کنیم که پدر، در واقع پدرِ ایدهی پسر و پسر، در واقع پسرِ ایدهی پدر باشد که مضحک مینماید. 1. علت: یکی دیگر از صفاتی که میتوان به رابطهی ایدهها با جهان محسوس نسبت داد و افلاطون نیز به کرات به آن اشاره میکند، علت بودن ایدهها برای اشیاء این عالم است.

به ویژه اگر به یاد بیاوریم که خود این پدر، نسبت به شیء دیگر (مثلا ج) نقش پسر را ایفا میکند. تدريجا واژه «سوفيست» مفهوم اصلى خود را از دست داد و مفهوم «مغالطهكار» به خود گرفت و سوفيستگرى هممعنا شد با مغالطهكارى. همانگونه که در بالا، بخش مربوط به صفات ایدهها، اشاره شد هر مجموعهای از اشیاء، هر نامی، هر کلیای، واجد ایده است. علت اصلی جهان یا به تعبیر دقیقتر علت باواسطهی جهان (علت العلل جهان) که در واقع علت ایدهها هست، به تعبیر افلاطون ایدهی نیک است که در ادامه و با استفاده از تمثیل خورشید از آن سخن خواهیم گفت.

به تعبیر ارسطو، «این سخن که ایدهها «الگو» هستند و اشیاء دیگر از آنها بهرهورند سخنی تهی و تشبیهی شاعرانه است. نهایتا باید گفت در فلسفه تاریخ آینده اینها دیگر لایههای بلاغی و ادبی متن تاریخی نیستند، بلکه جوانب مهم دانش تاریخ محسوب میشوند. به تعبیر بورمان، «نیک علت وجود و موجودیت است ولی متعلق به حوزهی وجود و موجودیت نیست، بلکه از حیث علّو و نیرو بسی برتر از وجود است. پس نیک آن چیزی است که به ایدهها وجود و موجودیت میبخشد» (بورمان، ۱۳۸۷، ص ۶۷). نیک توسط روشنای ایدهها پنهان میشود، همانگونه که خورشید توسط روشنای روز پنهان میشود.

دیدگاهتان را بنویسید