فلسفه – عرفان و حکمت

5. موضوع فلسفه بهعنوان علم عامی که شامل همه علوم حقیقی میشود، «مطلق موجود» است، ولی موضوع فلسفه به معنای اخص (متافیزیک) «موجود مطلق» است، و مسائل آن قضایایی هستند که اختصاص به نوع خاصی از موجودات ندارند. عین این کار را در مورد انشعابات جزئی علوم نیز میتوان انجام داد؛ مثلاً مسائل مربوط به همه حیوانات را علم خاصی قرار داد که موضوع آن «حیوان مطلق» یا «حیوان بما هو حیوان» باشد، و سپس احکام خاص به هر نوعی از حیوانات را در علمهای خاص دیگری مورد بحث قرار داد. ازجمله میتوان از «اصل علیت» یاد کرد که در همه علوم تجربی مورد استناد دانشمندان میباشد،(1) و اساساً پژوهشهای علمی با پذیرفتن قبلی این اصل انجام میگیرد؛ زیرا محور آنها را کشف روابط علّی و معلولی بین پدیدهها تشکیل میدهد، ولی خود این اصل در هیچ علم تجربی قابل اثبات نیست و بحث دربارهٔ آن در فلسفه صورت میپذیرد.

در حالی که پاسکال وقتی به جهان بیکران نگاه کرد و مجازات و بدبختی بشریت را درک کرد، لرزید اما دکارت از قدرت عقل بشری برای درک جهان و ترویج خوشبختی شگفت زده شد و این دیدگاه را که انسانها اساساً بدبخت و گناهکار هستند، رد کرد. پس از اين جريان اين فكر براى بعضى پيدا شد كه روش قياسى به هيچ وجه قابل اعتماد نيست، پس اگر علمى در دسترس تجربه و آزمايش عملى نباشد و بخواهد صرفاً از قياس استفاده كند، آن علم اساسى ندارد، و چون علم ما بعد الطبيعه چنين است، يعنى تجربه و آزمايش عملى را در آن راه نيست، پس اين علم اعتبار ندارد، يعنى مسائل اين علم نفياً و اثباتاً قابل تحقيق و مطالعه نيستند.

4. ویژگی مفاهیم فلسفی این است که از راه حس و تجربه بهدست نمیآید، مانند مفاهیم علت و معلول، واجب و ممکن، مادی و مجرد. فلسفه بايد حجيت تجربه مستقيم و بيواسطه را نيز بپذيرد، ولي اين ابزار آنقدرها هم كه ممكن است به نظر رسد، كارا نيست. » ما قبل از آن كه به پرسش او پاسخ دهيم مىگوييم اين واژه در عرف هر گروهى اصطلاح خاص دارد؛ اگر منظور تعريف فلسفه مصطلح مسلمانان است، در اصطلاح رايج مسلمانان اين كلمه اسم جنس است براى همه علوم عقلى و نام علم خاصى نيست كه بتوان تعريف كرد؛ و در اصطلاح غير رايج، نام فلسفه اولى است و آن علمى است كه درباره كلّىترين مسائل هستى- كه مربوط به هيچ موضوع خاص نيست و به همه موضوعات هم مربوط است- بحث مىكند، آن علمى است كه همه هستى را به عنوان موضوع واحد مورد مطالعه قرار مىدهد.

تدريجا واژه «سوفيست» مفهوم اصلى خود را از دست داد و مفهوم «مغالطهكار» به خود گرفت و سوفيستگرى هممعنا شد با مغالطهكارى. بنابر اين اگر فلسفه را به حسب اصطلاح قدما بخواهيم تعريف كنيم و اصطلاح شايع را در نظر بگيريم، «فلسفه» چون يك واژه عامّ است و به فنّ خاص و علم خاص اطلاق نمىشود، تعريف خاص هم ندارد. ولى البته دايره فلسفه به حسب اين اصطلاح نسبت به اصطلاح قدما تنگتر است، زيرا فقط شامل علم ما بعد الطبيعه و علم اخلاق و علم منطق و علم حقوق و احياناً بعضى علوم ديگر مىشود و اما رياضيات و طبيعيات در خارج اين دايره قرار مىگيرند، بر خلاف اصطلاح قدما كه شامل رياضيات و طبيعيات هم بود.

چنانكه خوانديم، در قديم گاهى كلمه «فلسفه» نام «مطلق علم عقلى» بود و گاهى اين نام اختصاص مىيافت به يكى از شعب يعنى علم ما بعد الطبيعه يا فلسفه اولى، و در جديد اين نام به معانى متعدد اطلاق شده و بر حسب هر معنى يك تعريف جداگانه دارد. به عنوان مثال میخواهیم قلب کسی را معالجه کنیم، این قلب عضوی از ساختار بدن است که هم در سایر اعضاء تاثیر میگذارد و هم از آنها تأثیر میپذیرد، لذا شما باید مدلی داشته باشید که نسبت بین اجزاء و اندام مختلف را تبیین کند و بعد هم بگوید تغییرات فلان عضو، چه اثری در قلب دارد.

از آنچه گفته شد بهدست میآید که بهترین راه برای تعریف یک علم این است که موضوع آن مشخص گردد و اگر قیودی دارد دقیقاً مورد توجه قرار گیرد، سپس مسائل آن علم بهعنوان قضایایی که موضوع مزبور محور آنها را تشکیل میدهد، معرفی گردند. تدريجا كلمه «فيلوسوفيا» بر عكس كلمه «سوفيست» كه از مفهوم «دانشمند» به مفهوم «مغالطه كار» سقوط گرفت، از مفهوم «دوستدار دانش» به مفهوم «دانشمند» ارتقاء يافت و كلمه «فلسفه» نيز مرادف شد با دانش.

كلمه «سفسطه» در زبان عربى مصدر ساختگى «سوفيست» است كه اكنون در ميان ما به معنى مغالطه كارى است. اين گروه ادراك انسان را مقياس حقيقت و واقعيت مىگرفتند و در استدلالهاى خود مغالطه به كار مىبردند. بدین ترتیب، این خود افلاطون است که از ما میخواهد پنج خطابه نخست را در محدوده «دوکسا» بنگریم و آنها را در تقابل با دو خطابه آخر که در ساحت «حقیقت» گام برمیدارند، در نظر بگیریم. گویا برای این مسائل، نام خاصی را مناسب ندیدند و به مناسبت اینکه بعد از طبیعیات مورد بحث قرار میگرفت، آنها را «مابعدالطبیعه» یا «متافیزیک» نامیدند.

گروهى ديگر مدعى شدند كه روش قياسى در همه جا بىاعتبار نيست، در ما بعد الطبيعه و اخلاق بايد از آن استفاده كرد. 3. پیش از ورود در مباحث هر علمی لازم است موضوع آن علم شناخته شود و وجود آن اثبات گردد (اگر بدیهی نباشد)، و همچنین لازم است اصولی که اثبات مسائل آن علم متوقف بر آنهاست، شناخته شوند و این همه را مبادی تصوری و تصدیقی علم مینامند. گاهی از تکلیف بهعنوان مهمترین مفهوم اخلاقی یاد میکند و گاهی مهربانی و عدالت را مبنا فرض میگیرد، اما به هر حال فلسفه اخلاق سعی دارد به پریشانگوییها و ابهامهایی که در علم اخلاق وجود دارند، پاسخهایی در خور و مناسب عطا کند.

فلسفه عليا يا الهيات به نوبه خود مشتمل بر دو فنّ است: امور عامّه، و ديگر الهيات بالمعنى الاخص. هر ملتی در دین و آیین خود به نوعی از ازدواج بهرهمند است. در نتیجه در اطلاق ارزش درست یا نادرست برای یک امر باید به تأثیرات آن امر بر فرد عامل و نیز تأثیرات آن بر دیگران توجه کرد. همچنین اصولی که براساس آنها مسائل یک علم حلوفصل میشود، ممکن است مورد تشکیک قرار گیرد و لازم باشد که قبلاً آنها اثبات گردند وگرنه نتایجی که متفرع بر آنها میشود، دارای ارزش علمی و یقینی نخواهد بود. یعنی ارزش درستی با ارزش خوبی برابری میکند با این تفاوت که خوبی مفهوم بسیار نسبی تر و شناورتری از درستی دارد.

درستی و نادرستی امور با آثار عمل بر روی فرد انجام دهنده و دیگران در معرض عمل سر و کار دارد. این کار آنها یعنی بازسازی جریان فکری پدیدآورندگان وقایع تاریخی. انشای مبتنی بر واقع را میتوان به اکثر اصولیان مسلمان و علامه طباطبایی و شهید مطهری نسبت داد؛ یعنی گر چه قضایا از سنخ انشا هستند و گزارشی از واقع ندارند، انشاهای لغو و بی فایده و بدون ملاک نیستند؛ بلکه جعل و قراردادهایی بر اساس رابطه علّی بین افعال و نتایج آنها هستند (ر.ک: همان). وقتى كه درباره اين تيپ مسائل از نظر شناسايى «اجزاء العلوم» مطالعه مىكنيم و مىخواهيم بفهميم از نظر فنى، مسائل «اين تيپى» از عوارض چه موضوعى به شمار مىروند، مىبينيم از عوارض «موجود بما هو موجود» است و البته توضيح و تشريح اين مطلب در كتب مبسوط فلسفى بايد صورت گيرد و از عهده اين درس خارج است.

درمیآید. در کیفیت انشعاب علوم، اشاره شد که قسمتی از انشعابات بهوسیله محدود کردن دایره موضوع و با افزودن قیودی به عنوان موضوع مادر، حاصل میشود. نیز معلوم شد که بهترین مناسبتهایی که بین مسائل مختلف لحاظ میشود و ملاک تمایز علوم قرار میگیرد، مناسبت موضوعات آنهاست؛ یعنی مسائلی که موضوعات آنها اجزاء یک کل یا افراد یک کلی را تشکیل میدهند، بهصورت علم واحدی درمیآیند. در اینجا سؤالی مطرح میشود و آن این است که اگر احکامی مشترک بین چند نوع از انواع موضوع کلی بود ولی شامل همه آنها نمیشد، چنین احکامی را باید در کدام علم مورد بررسی قرار داد؟

ولی مطرح کردن چنین علم جامع و فراگیری با اهداف تفکیک علوم سازگار نیست و ناچار باید موضوعات محدودتری را در نظر بگیریم تا اهداف مزبور تأمین شود. این مسئله نکته دیگری را مطرح میکند و آن اینکه «تاریخ» تا حدی به «آنچه رخ داده است» وابسته است و تا حدی به «آنچه مورد علاقه ماست.» این نکته عینیت قضاوت در مورد گذشته را طرد نمیکند. » سعى مىكنيم كه با توجه به اصطلاحات مختلف به پاسخ بپردازيم. تاکنون با اصطلاحات مختلف فلسفه آشنا شدهایم، اکنون نوبت آن فرارسیده که موضوع بحث این کتاب را روشن کنیم و توضیح دهیم که منظور ما از فلسفه چیست و در این کتاب از چه مسائلی گفتوگو میشود.

دیدگاهتان را بنویسید