فلسفه زندگی چیست؟

بدین سان، فرد باید متعلّق حقیقی علم باشد، در حالی که از طرف دیگر، می گوید: کلی دارای کیفیتی عالی تر و متعلّق حقیقی علم است. به این نحو ارسطو خود را در معرض اتّهام تناقض قرار داده است: از یک طرف، ارسطو می گوید: علم با جوهر سر و کار دارد و فرد جوهر به معنای اوّلی است. عقیدۀ ارسطو دربارۀ نفس این است که نفس صورت است برای جسم و صورت، کمال می­باشد.

در این صورت همه می دانیم که زندگی به کلی مختل خواهد شد. اگر این اصل انکار شود موجب می گردد جوهر و ماهیت اشیا از میان برود؛ چون در این صورت، همه چیزها اعراض می شوند و دیگر انسان بودن بالذات و حیوان بودن بالذات وجود نخواهد داشت. پس تأثّر حسّی خود مؤیّد صحت علوم متعارفه است.»(19) دومین اصلی که ارسطو به عنوان اصول نخستین براهین ذکر می کند، اصل «ثالث مطرود یا طرد شق ثالث» است که استدلالی مشابه استدلال اصل تناقض دارد؛ چون در واقع به آن اصل برمی گردد. ارسطو همچنین انتقادات مهم و عمده ای بر این نظریه افلاطون، که «صور اعدادند» وارد می کند؛ از جمله اینکه «اگر صور اعدادند، چگونه می توانند علت باشند؟

گزارههایی مانند اینکه: طبیعت مادی راستین است؛ جهان دارای قانونهای پایدار علت و معلولی (انگیزه و انگیخته) است؛ جهان دریافتنی و از سرچشمههای شناخت مردم است؛ دانشی نیستند، که پیش زمینه پرداخت به دانش میباشند. با توجه به این دو مقدّمه نتیجه گرفته می شود که جوهر اصالتا صورت است که فی نفسه غیر مادی است و تنها صورتی که واقعا مستقل از ماده است، خدا، عقول فلکی و عقل فعّال هستند. افراد محسوس را به سبب وجود عنصر مادی در آن ها، که آن ها را فسادپذیر و نسبت به معرفت ما مبهم می سازد، قابل تعریف نمی داند.

اصل تناقض مستلزم فراتر رفتن از جواهر محسوس و قبول جواهر معقول است، علاوه بر آنکه بر اساس محسوسات نیز می توان به آن ها پاسخ داد: «همچنین در ردّ قول حریفان عدم کفایت امثله ای را که در تأیید رأی خود می آورند، باید آشکار کرد، خاصه باید روشن ساخت که دگرگونی تأثّرات حسّی به اقتضای احوال هرگز نمی تواند دلیلی برای اثبات صحّت رأی آن باشد؛ زیرا اگرچه شرابی که به کام تن درستان شیرین می آید به کام بیماران تلخ می نماید، و لیکن در همان دم که تلخ می آید، شیرین نمی نماید. معنای این اصل آن است که «در واقع، وجود هیچ چیز میانی در بین دو نقیض نیز امکان ندارد، بلکه درباره یک چیز، باید یک چیز را یا ایجاب کرد یا سلب.»(20) به نظر ارسطو، معنای این اصل از تعریف صدق و کذب آشکار می گردد.

کسی که کارش این است ، از دست دادن کالا او را ناراحت نمی کند بلکه خوشحال می شود زیرا جزئی از هدف وسیع اوست . البته این بدان معنا نیست که از همه اینها سر در می آورم، بلکه تلاشم این است که سردرآورم. جداییای که البته به ادعای ارسطو سقراط با آن موافق نبود. ارسطو دلیل دیگری نیز بر اثبات اصل تناقض ارائه می دهد و آن از طریق نشان نقض ادلّه ای است که منکران آن ارائه کرده اند. وی در این باره میگوید: «من کار نادیا مفتونی را به دلیل خیلی مشخصی دنبال میکنم. بنابراین، در تعریف جوهر نیز عرض به کار می رود.

بنابراین، آنچه مهم به نظر می رسد تعریف اشیاست به ذاتیات آن، که موضوع مهم مابعدالطبیعه است. ادلّه منکران اصل تناقض متکی بر حکم پروتاگوراس است که گفته است: «انسان معیار همه چیز است.» آن ها به این دلیل منکرند که می بینند در جریان طبیعت، اضداد از چیز واحدی سرچشمه می گیرند. به عبارت دیگر، همه چیزها یکی می شوند؛ زیرا چنانچه اثبات و نفی چیزی هر دو برای هر چیز ممکن باشد، در آن صورت، کشتی، انسان و دیوار همه یک چیز می شوند.

جواهر اولیه محمول یکدیگر نمی شوند؛ مثلاً، نمی توان گفت: «سقراط، افلاطون است»، بلکه چیزی دیگر است، یعنی مقوله عرضی محمول آن ها نیست. حق آن است که افلاطون دمیورژ را مطرح کرده و مثل یا صور را علل محرّکه اشیا ندانسته است. ارسطو در ذهن خود این سؤال را مطرح می کند که «آنچه موجب می شود که موجودی آنچه هست باشد، چیست؟» چه چیز موجب می شود که اسبی، اسب باشد و مجسّمه ای، مجسمه باشد. وی فرد را جوهر اوّلی و نوع را جوهر ثانوی می نامد (کلمات اول و دوم از حیث ارزش مطرح نیستند، بلکه نسبت به ما معنا می دهند.

مابعدالطبیعه است که از وجود، از آن حیث که وجود است، بحث می کند. برای شناخت کامل، باید به خود شی ء از آن حیث که وجود دارد و شی ء را آن می کند که هست، بپردازیم و این همان پی بردن به جوهر است. باید استوارترین اصول باشند، به طوری که فریب خوردگی در آن راه نداشته باشد. د. چگونه ممکن است مُثل در حالی که جوهر اشیا هستند، جدا از اشیا وجود داشته باشند، چگونه مُثل شامل ذات اشیا هستند، در حالی که جدا از محسوسات وجود دارند.

همچنین لازم نیست حتما منطوق یك حكم دینی در باب مسئلهای هستیشناختی خلاف حكم عقل باشد، بلكه حتی اگر لوازم آن هم مخالف باشند، باز میتوانند به نحوی ضعیف چنین نقشی را ایفا كنند. خلاقیت خلاف آمد عادت است. اگر ما مانند گلها و گیاهان ، زندگی موقت و محدود می داشتیم ، آرزوی خلود به صورت یک میل اصیل در ما بوجود نمی آمد . دکارت همچنین گزارشهای مربوط به دانش باطنی مانند ادعاهای پیروان «تئوزوفی» (theosophy) که بیان میکنند میتوانند به طبیعت فرمان دهند را مورد بررسی قرار داد.

خلاصه آن که رابطه میان آن ها چیست؟ بنابراین تصرف در حوزه قلب و روح کافران و معاندان، اصلی ترین رویکرد مواجهه و محاجّه است و اگر پای استدلال و برهانی هم در میان است اولاً مانند دیگر ابزار در جهت همین تصرف قلبی و روحی است، ثانیاً این استدلال و برهان در دامن دین قرار دارد و نه عقل مستقل! آنچه میان این دو انتها قرار دارد، مرکّب از مادّه و صورت است. قابل ذکر است که ارسطو جوهر را اصالتا ذات یا صورت تعریف نشدنی یکی شی ء می داند. ارسطو در پاسخ به آن ها، ادلّه شان را مردود اعلام کرد؛ استدلال اول را بدین گونه که وجود ممکن است بالقوّه یا بالفعل باشد.

استدلال آن ها این است که چون از عدم چیزی جز عدم برنمی آید، لذا چیزها باید اوصاف متضاد داشته باشند و استدلال دیگرشان ناشی از این باور بود که کل واقعیت را عبارت از همین محسوسات می دانستند که دایم در حال تغییرند. اصل تناقض را چنین بیان می کند: «بودن و نبودن یک چیز (هر دو) در یک زمان و در همان چیز و از همان جهت ممکن نیست.»(15) این استوارترین و اصیل ترین قانون است، به طوری که نیاز به برهان ندارد؛ چون هیچ کس نمی تواند هستی یک چیز و هم نیستی همان چیز را بپذیرد.

اگر هر چیزی را که مؤمنان نیاز دارند بدانند، وحی به آنها بگوید، چرا برای بررسی همان موضوعات به عقل رجوع کنیم؟ یک چیز نمی تواند نه صادق باشد و نه کاذب، به طوری که یک امر ثالثی باشد، بلکه هر چیزی یا صادق است یا کاذب، و شق ثالثی نخواهد داشت. وقتی بدانیم که یک شی ء چیست، شناخت بهتری پیدا کرده ایم تا اینکه بدانیم اندازه آن شی ء چقدر است، یا چه رنگی دارد و همین طور بر سایر اعراض.

به نظر من یکی از دقیقترین کتابهایی که تا حالا تصحیح شده، رساله ایشان است. اما جواهر به معنای ثانوی طبیعت، به معنای ذات نوعی هستند؛ یعنی چیزی که مطابق با مفهوم کلّی و عقل است. جوهر به معنای ثانوی، عنصر صوری یا ذات نوعی است که مطابق با مفهوم کلی است. کلی واقعیت عینی دارد، اما جدا و مفارق از ماده نیست، بلکه عینیتش در خود فرد و ماده است. الف. مراد ارسطو از اینکه فرد را جوهر حقیقی و اوّلی می داند، ردّ نظریه افلاطون است که کلی را جوهر جدا و مفارق از ماده و افراد می داند، اما این را که کلی واقعیت عینی داشته باشد، به طوری که عنصر اصلی در شی ء و متعلّق عدم باشد، انکار نکرده است.

دیدگاهتان را بنویسید