فلسفه ازدواج در اسلام

شیء از ایدهاش بهرهمند است یا همانگونه که در رسالهی پارمنیدس سقراط این سخن پارمنیدس را تایید میکند که «مثلا چیزی که از «شباهت» بهره دارد به علت بهره داشتن از آن، «شبیه» میشود و آنچه از «بزرگی» بهره دارد به علت این بهرهمندی، «بزرگ» میشود و چیزهایی که از «عدل» یا «زیبایی» بهره دارند به علت بهره داشتن از آنها عادلانه یا زیبا میشوند» (افلاطون، ۱۳۸۰، صص ۱۵۴۸-۱۵۴۹). بنا به مطالب فوق الذکر، پدر از ایدهی پدر بهرهمند است و پسر نیز از ایدهی پسر. اینکه فلسفه علمی برهانی و مبتنی بر یقینیات است و یقین در آنجا هم یقین مضاعف است و مو لای درز آن نمیرود، تنها به صورت یک قضیه شرطیه درست است.

من این سخن را با نهایت احتیاط میگویم، زیرا در اینجا، برخلاف فرض ارسطو، از نظر وجودی جدایی وجود ندارد، بلکه قضیه بدین معناست که هیچ چیزی نیست که زیبا بهواسطهی آن زیبا نباشد. « رب هب لی حکما»(۷) ملاصدرا معتقد است علت اینکه فلاسفه الهی به پیروی از پیامبران، فلسفه را تشبه به خداوند دانستند، این است که خداوند در آیات قرآن هم خود را با وصف حکمت و حکیم یاد میکند و هم در آیاتی نظیر آیه ۲۶۹ سوره بقره «و من یؤت الحکمه فقد اوتی خیرا کثیرا» آیه ۸۱ سوره آل عمران «وإذ أخذ الله میثاق النبیین لما آتیتکم من کتاب و حکمه» و آیه ۱۲سوره لقمان «ولقد آتینا لقمان الحکمه» پیامبران و اولیا را با ویژگی حکمت توصیف مینماید.

چنانچه غريزهي آدمي به واسطهي شخصيت او مهار شود، صبغهي انساني ميگيرد و بشر را به سوي تعالي سوق ميدهد. اگر اين نيازها تأمين نشود قطعا ادامهي زندگي براي انسان و هيچ موجود زنده ديگر امكانپذير نيست به اين نيازها، نيازهاي نخستين يا اوليه ميگويند علاوه بر نيازهاي اوليه يك سلسله نيازهاي ديگري انسان دارد كه بيشتر جنبهي رواني دارند قطعا اگر اين نيازها از طريق صحيح تأمين نشود انسان به آرامش واقعي نميرسد و اگر انسان آرامش رواني نداشته باشد نميتواند به سوي رشد و كمال و شكوفايي گام بردارد از جملهي اين نيازها مهرطلبي و مهرورزي نسبت به ديگران است انسان دوست دارد كه به او مهر بورزند كما اينكه دوست دارد به ديگران مهر بورزد با ديگران ارتباط و دوستي برقرار كند يكي ديگر از نيازهاي انسان نياز به يك جفت جنسي است يعني براي تأمين نيازهاي جنسي و غريزي خود نيز نياز به يك فردي دارد كه كفو و همتاي او باشد و در همهي اديان الهي از جمله دين حيات بخش اسلام تأمين اين نياز در قالب ازدواج تحقق پيدا ميكند و ازدواج فوايد بسيار زيادي براي انسان دارد از جملهي اين فوايد علاوه بر ارضاء غريزهي جنسي، دستيابي به آرامش است و قرآن يكي از فلسفههاي ازدواج را دستيابي به آرامش ميداند و ميفرمايد ازدواج كنيد لتسكنوا اليها سكينه و آرامش يكي از مهمترين نيازهاي بشر است و چه فلسفهاي زيباتر از اين كه خداوند اين آرامش و سكينه را در ازدواج قرار داده البته آرامش و اطمينان مراتبي دارد يك رتبهي آن از طريق ازدواج حاصل ميشود مراتبي از آنهم از طريق عبادت و ذكر خداوند تأمين ميشود چنانچه خداوند فرمود: الا بذكر الله تطمئن القلوب آگاه باشيد كه با ياد و ذكر خدا دلها آرامش پيدا ميكند.

ایدهها الگوی ساخت اشیاء این جهاناند، اما مادهی آن نمیتواند از جنس ایده باشد، بلکه به نظر میرسد علت مادی این اشیاء بیشتر باید از سنخ خود این جهان و حتی در مرتبهای پایینتر از آن، یعنی مادهالمواد یا هیولی اولی، باشد، نه ایدههایی بیزمان، بیمکان و نامحسوس. اما این تناقض است و ممكن نیست. ثانیا عبارات فوق نشان میدهند که افلاطون تا چه حد دغدغهی معرفت داشته و همانگونه که در مقدمهی این تحقیق اشاره کردیم، یکی از انگیزههای وی از ارائهی نظریهی مُثُل همین بود.

پس شاید بتوان این جدایی و تفارق را اصل اساسی نظریهی مُثُل افلاطون تلقی کرد، هم از حیث تمایزش با سقراط (یعنی آنجا که افلاطون از زیر سایهی سنگین نظرات استادش خارج میشود) و هم از حیث بنیاد معرفتیای که برای کلیت نظریهی مُثُل به دست میدهد. این نکته ما را با اصطلاح افلاطونی دیگری مواجه میکند که تمام راهها برای پاسخ به رابطهی اشیاء با ایدهها به آن ختم میشود. گمپرتس این جدایی افلاطونی را مشابه ورطهی جداکنندهی دنیای نفس و دنیای بدن عنوان میکند و ریشهی آن را تا مکتب ارفهای، مکتب فیثاغوری و حتی گسنوفانس ردیابی میکند.

انسانی که گوهرشناس نباشد خیلی راحت گوهرش را در اختیار دیگران و حتی سارقان قرار می دهد. وی در کراتولوس با اشاره به فرآیند مقلدانهی خلق واژه توسط انسان و تقلید از ایدهی واژه میگوید: «دوست گرامی، قانونگذار نیز اگر بخواهد واژهای درست بسازد، باید خصایص طبیعی واژه را در صداها و هجاها قرار دهد و در این کار از صورت اصلی واژهی راستین که وجود حقیقی دارد (ایدهی واژه) پیروی نماید و همهی واژهها را به تقلید از آن ایده بسازد» (افلاطون، ۱۳۸۰، ص ۶۹۸).

در واقع تمام صفاتی که تاکنون به رابطهی میان ایدهها و اشیاء نسبت دادیم و صفاتی که شارحان از آنها نام میبرند اما نیازی به پرداختن به آنها در اینجا ندیدیم، واجد نوعی همبستگی درونی هستند، گویی اگر یکی از آنها را به چنگ آوریم همه را در اختیار داریم. به هر ترتیب بررسی موشکافانه و عمیقتر رابطه اشیاء با ایدهها تحقیقی مستقل و مفصل میطلبد، اما در اینجا میتوان برای ذکر دستکم یک نمونه به نسبت بین دو شیءای اشاره کرد که ماهیتاً رابطی هستند. و برخی آرای سست و سخیف که تفوه بدان از طفل دبستانی انتظار نمیرود در زمره آرای فلسفی به شمار آمد ـ اما از حیث دیگر ـ با تمحیض و تنقیح و تجزیه تخصصی، فلسفه شأن شایستهی خویش را از لحاظ کاربرد در حوزهها وحیطههای گونهگون جوامع، زندگی آدمی به دست آورد.

اشیاء این جهان تصویر یا روگرفتی از ایدهها در عالم مُثُل هستند و همانگونه که مشاهده شد حتی خداوند هم در خلق جهان، ایدهها را الگوی خویش قرار داده است. و وقتى که مىبینند در همه کتب بوعلى که رئیس المشّائین اسلامى است نه کلمه «اصالت وجود» آمده و نه کلمه «اصالت ماهیت»، تعجب مىکنند که پس چگونه است که مىگویند مشائین اصالت وجودى و اشراقیون اصالت ماهیتى بودهاند؛ تازه مىفهمند که بسیارى از مسائل که به نام مشائین و اشراقیین در فلسفه اسلامى مطرح است، هم روح افلاطون از آن بىخبر است و هم روح ارسطو، و مسألهاى که حاجى سبزوارى به ضرس قاطع عموم مشائین و اشراقیین را در برابر هم قرار مىدهد از مستحدثات دوره اسلامى است.

جدایی نیز نه از حیث وجودی بلکه بیشتر از حیث معرفتی برای افلاطون مطرح است. به بیان ساده، به زعم افلاطون، تنها راه شناختن چیزی، نه شناختن مصادیق محسوس و جزئی آن، بلکه شناختن خود آن، یعنی شناختن ایدهی آن است. و در نتیجه آنچه هست، آنچه واقعی است، نه اشیاء محسوس در بخش پایینی تمثیل خط، بلکه ایدههایی هستند که در بالاترین، و البته در نتیجهی منطق افلاطونی والاترین، مرتبه از مراتب موجودات جای دارند. در فایدروس: «بدین سان هر روحی در اثنای این گردش، «خود عدالت» و «خود خویشتنداری» و «خود علم» را میبیند، نه دانشهایی را که مخلوقاند و بعداً پدید میآیند» (افلاطون، ۱۳۸۰، ص ۱۲۳۶).

به هر حال حتی اگر نظر ارسطو را بپذیریم، شاید تنها بتوان با استیس همسخن شد که «این یک مرحلهی قهقرایی و نزولی است و ایدهآلیسم عظیم و روشن افلاطون را تا سطح یک عرفان ریاضیوار تنزل میدهد» (استیس، ۱۳۸۵، ص ۱۸۴). بررسیهای عمیقتر رفته رفته مشکلات و مسائلی را آشکار میسازند که به سادگی نمیتوان از کنارشان گذشت. ثالثاً نمیتوان به سادگی از کنار سخنان ارسطو به عنوان شاگرد مستقیم افلاطون گذر کرد به ویژه اگر تصور کنیم که افلاطون در اواخر عمر خود به عدد پنداشتن ایدهها روی آورده باشد، آنگاه میتوان دریافت که چرا بحثی از این نظریه، به طور مشخص، در محاورات وی به چشم نمیخورد.

خود یک چیز را نمیتوان از چیز جدا دانست. همایندگرایی (Epiphenomenalism) هرگونه کارسازی حالات ذهنی در جهان را نمیپذیرد و حالات ذهنی را بیشتر شبیه کف روی آب میدانند که یک چیز ناکارا است ولی برخاسته از بهم خوردن آب دریاست. به تعبیر گاتری، «این همان خوریسموس مشهور است، یعنی قول به وجود جدای صور – یعنی جدا از موارد و مصداقهای جزئی آن در این جهان و جدا از تفکرات ما دربارهی آنها؛ و اعتقاد به این نوع وجود استقلالی صوَر همان چیزی است که به «نظریهی مُثُل افلاطون» مشهور شده است» (گاتری، ۱۳۷۸ب، ص۵۹).

دیدگاهتان را بنویسید