زیبایی شناسی در فلسفه اسلامی

درنتیجه، بدن هم بالعرض و هم بالذات با نفس ارتباط پیدا میکند و این یعنی ناسازگاری و پارادوکس در آموزه هیلومورفیسم ارسطویی. البته بهزعم ژیلسون، هرچند تلاش ابنسینا برای پیدا کردن راهحلی برای مسئلة ارتباط نفس و بدن که هم افلاطونیان را خشنود سازد و هم ارسطوییان را خرسند، تأثیر بسزایی در فلسفه مسیحی گذاشت و بسیار مورد تمجید حکمای مسیحی قرار گرفت؛ اما بهترین راهحل این مسئله را توماس آکوینی با تفسیری خاص از ماهیت نفس مطرح نمود. و وقتى که مىبینند در همه کتب بوعلى که رئیس المشّائین اسلامى است نه کلمه «اصالت وجود» آمده و نه کلمه «اصالت ماهیت»، تعجب مىکنند که پس چگونه است که مىگویند مشائین اصالت وجودى و اشراقیون اصالت ماهیتى بودهاند؛ تازه مىفهمند که بسیارى از مسائل که به نام مشائین و اشراقیین در فلسفه اسلامى مطرح است، هم روح افلاطون از آن بىخبر است و هم روح ارسطو، و مسألهاى که حاجى سبزوارى به ضرس قاطع عموم مشائین و اشراقیین را در برابر هم قرار مىدهد از مستحدثات دوره اسلامى است.

بسیاری از مسائل علوم انسانی تجربی هستند. جداپذیری نفس از بدن و بقای آن پس از نابودی بدن، مسئله چالشبرانگیز دیگری است که پس از مسئله وحدت نفس و بدن میتواند پرسشی اساسی پیشِ روی آموزه هیلومورفیسمِ ارسطویی قرار دهد؛ پرسشی که تا مدتها پس از او بهویژه در قرون وسطا از مهمترین مسائل مطرح درباره رابطه نفس و بدن تلقی میشد. در صورتی که در دورانهای اخیر به علت باز شدن برخی رموز طبیعت و پیشرفتهای چشمگیر، یا به عبارت شایستهتر به جهت گسترش روابط انسان با طبیعت، به غلط چنین گمان رفته است که هستی دارای آن ابهت و عظمت نیست و لذا سؤال مزبور با اینکه جدی است، سبکتر و بیاهمیتتر مطرح میگردد و متقابلاً پاسخهایی نیز که به آن داده میشود، عامیانهتر است و از دیدگاههای محدودتری ناشی میشود.

او در همین فصل در پاسخ به این سؤال كه «چرا در طبیعیات نیز وجود خدا را ثابت میكنند با اینكه این مسئله متعلق به الهیات است؟ بسیاری از مسلمانان ضرورت مطالعه فلسفه را برای مسلمانان بهطور کلی زیر سؤال بردند. وی اذعان داشت: تا آنجا که بنده مطالعه قرآنی و تاریخی کرده ام؛ چند همسری نخست در جهان امروز و در عرف عقلا قباحت دارد، دوم این که نه تنها هیچ دختری را باسرپرست نمی کند بلکه یک خانم دیگری را هم بی سرپرست می کند. یکی از ناسازگاریها در آموزه هیلومورفیسم ارسطویی به نگاه ارسطو به بدنی مربوط میشود که روح یا نفس از آن جدا شده، بدنی مرده تلقی میشود.

این اهمیت برای ابنسینا و نیز دیگر فیلسوفانی که علاوه بر فلسفه، دغدغه دینی و کلامی نیز داشتهاند، دوچندان مینماید؛ چراکه مسئله ارتباط نفس و بدن درصورتیکه با توجه به آموزه هیلومورفیسم ارسطویی تفسیر شود، استلزاماتی هم بهلحاظ فلسفی و هم از منظر کلامی درپی خواهد داشت. ما اگر همه در مبارزه با تمایلات خودمان پیروز میشدیم و همه ما انسان فداکار میبودیم و همه در افق دیدمان به غیر از خودمان، مردم را میدیدیم و به خاطر یک دستمال، قیصریهای را به آتش نمیکشیدیم و به جای خودمان جامعه را میدیدیم، جامعه ما امروز یک جامعه مرفهی بود.ولی متأسفانه، ما دیدیم که این طور نیست.

وی در اشارات، پیش از ورود به بحث احوال قوه مدرکه، ابتدا از معنا و مقصودش از ادراک سخن گفته، آن را چنین تعریف میکند: «درک الشیء هو أن تکون حقیقته متمثلة عند المدرِک.» (همو، 1403: 2 / 308) حقیقت شیء مدرَک یا امری مادی است یا غیر مادی. ابنسینا در اشارات، پس از آنکه از اثبات وجود و تجرد نفس و نحوه علم آدمی به آن و مفارقت نفس از بدن فارغ میشود، به بحث درباره قوای نفس و تبیین احوال آنها میپردازد.

فیلسوفان بزرگ مسیحی که بیشتر آنها یا پیرو آموزههای افلاطونی بودند یا پیرو تعالیم ارسطویی، تلاش کردند تا هم دلایل فلسفی قانعکنندهای بر اثبات بقای نفس پس از مرگ بیابند و هم درپی یافتن برونرفتی برای مسئله حشر اجساد در روز رستاخیز باشند. بسیاری از حکمای مدرسی برای یافتن برونرفتی از این چالش، راهحل را در دیدگاه ترکیبی ابنسینا یافتند؛ دیدگاهی که در آن سعی میشد هر دو جنبه افلاطونی و ارسطویی مسئله حفظ شود و درعینحال راهحل قانعکنندهای برای این مسئله بهارمغان آورد.

وظیفه مشترک زن و مرد این است که چشم خویش را از نگاه به نامحرم بپوشانند و از نگاه شهوت آمیز بپرهیزند؛ اما زنان – به خاطر جاذبه هاى بیش تر – وظیفه خاصى دارند و آن این که بدن خود را از مردان بیگانه بپوشانند و در اجتماع با آرایش هاى تحریک آمیز، ظاهر نشوند و به جلوه گرى و دلربایى نپردازند تا زمینه انحراف مردان و به ویژه جوانان فراهم نشود. اگر مادی باشد، این حقیقت صورتی خواهد بود که از خود حقیقت خارجی شیء انتزاع میشود. درنتیجه باید در بحث از نفس و بدن ارتباط میان ماده و صورت را در ساختاری گستردهتر ترسیم نمود تا مسئله وحدت نفس و بدن چندان چالشبرانگیز نباشد؛ چراکه با توجه به چنین نگاه سطحی و محدودی که ارسطو به آموزه ماده ـ صورت دارد، مسئله وحدت نفس و بدن بهآسانی حل میشود و ارزش فلسفی چندانی ندارد.

پيش فرض افلاطون در بحث فلسفه سياسى اين است كه انسان مركّب از روح و جسم است و جزء اصيل انسان، روح است كه همه چيز در خدمت آن و تعالى آن است. بههمین دلیل میتوان پذیرفت که نفسِ انسان، امری غیر از بدن او، یعنی جوهری مفارق است؛ زیرا در غیر این صورت، باید درک نفس ملازم با درک بدن باشد و حال آنکه چنین نیست. بنابراین علم به نفس و وجود آن، امری آشکار و شهودی است که احتیاج به دلیل و برهان ندارد؛ تا آنجاکه حتی آدمی که در خواب فرو رفته یا در حالت مستی است، ممکن نیست از خودش غافل باشد؛ (همان: 292) اما اگر دلیل یا دلایلی برای اثبات وجود نفس آورده میشود، تنبیه یا تنبیهاتی بیش نیستند؛ ازجمله تنبیه مشهوری که ابنسینا در اشارات بیان میکند که به تمثیل «انسان معلّق» مشهور شده است.

ارسطو در تبیین ارتباط نفس و بدن معتقد است بدنی که نفسش را از دست میدهد، دیگر حقیقتاً بدن نیست؛ یعنی اینکه بدن نه بالعرض، بلکه بالذت با نفس ارتباط پیدا میکند و نفس صورتی جوهری برای بدن میشود. ماتریالیستها بر این باورند که همه حالات نفسانی حالات فیزیکی و مادی هستند؛ اما دوئالیستها این دیدگاه را نمیپذیرند؛ چراکه بهزعم ایشان، محل و موضوع حالات نفسانی، نفس است و نفس میتواند بهتنهایی و مفارق از بدن وجود داشته باشد. قوای نفس انسانی ازحیث عقل عملی، قوایی هستند که بهاعتبار تأثیرشان بر بدن بررسی میشوند و قوای انسانی ازحیث عقل نظری، قوایی هستند که بهاعتبار تأثیرشان از مافوق خود در جهت استکمال جوهر نفسانی مورد توجه واقع میشوند.

شارحان فرمایش بوعلی فرموده اند این ناظر به آن معنا است که «لا شفاء فی الحرام». ارسطو پس از این، به نقش تربیت و قوانین براى ایجاد اعتدال براى لذت بردن از امورى که لذت بردنى هستند و پرهیز از امورى که درد آورند، مى پردازد و تا حدى با افلاطون موافق است. یعنی اگر طلبهای یک استادی را پیدا کند، شناخت کامل هم داشته باشد، اگر نام او در لیست اساتید نباشد به مشکل برمیخورد، نام استاد حتماً باید در آن لیست باشد، در حالی که چه بسا این استادی که در خارج پیدا کرده که استاد خودش است، بسیار قویتر از خیلی از اساتیدی هستند که اسامی آنها در آنجا هست.

دیدگاهتان را بنویسید