آیا اساسا شناخت چیزی ممکن است؟

۱۲- گشودن درهای رحمت الهی: پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: «یفتح ابواب السماء بالرحمه فی اربع مواضع: عند نزول المطر و عند نظر الولد فی وجه الوالد و عند فتح باب الکعبه و عند النکاح »; (۱۸) درهای رحمت آسمان در چهار موقع گشوده می شود: ۱- هنگام باریدن باران; ۲- وقتی که فرزندی (از سر مهر) به صورت پدرش بنگرد; ۳- زمانی که در خانه کعبه گشوده می گردد; ۴- در وقت اجرای عقد نکاح. به تصریح مادۀ ۱۱۱۳ قانون مدنی٬ «در عقد انقطاع زن حق نفقه ندارد مگر اینکه شرط شده باشد یا آنکه عقد مبنی بر آن جاری شده باشد.» بر طبق ماده ۱۱۳۹ طلاق مخصوص نکاح دائم است و در ازدواج موقت وجود ندارد.

توجه به ماهیت نفس و ارتباط آن با بدن، از مهمترین دلمشغولیهای ارسطو و ابنسینا در سرتاسر آثارشان بوده است. البته بهزعم ژیلسون، هرچند تلاش ابنسینا برای پیدا کردن راهحلی برای مسئلة ارتباط نفس و بدن که هم افلاطونیان را خشنود سازد و هم ارسطوییان را خرسند، تأثیر بسزایی در فلسفه مسیحی گذاشت و بسیار مورد تمجید حکمای مسیحی قرار گرفت؛ اما بهترین راهحل این مسئله را توماس آکوینی با تفسیری خاص از ماهیت نفس مطرح نمود. این مواد لجنزارهای متعفنی برای پرورش انواع میکروب های عفونی است، و در این حال، بهترین راه برای مبارزه با این بیماری ها، نابود کردن این لجنزارها از طریق روزه است .

این محقق و پژوهشگر قرآنی بیان داشت: راه دیگر دعا کردن است. کتاب المتعة، نویسنده: سید جعفر مرتضی و دهها کتاب دیگر. بله، درست است اما فضای مجازی تا حدی میتواند جای کتاب و رسانه مکتوب را پر کند. سخن نهایی بنده در این باب این است که فلسفه بالذات نه اسلامی است، نه مسیحی، نه شرقی و نه غربی، اما بالعرض میتواند به این گونه قیود مقید شود. ارسطو در بخشی از درباره نفس، بر این باور است که بدنی که نفس از آن جدا شده است، تنها در ظاهر، بدن است، نه درحقیقت؛ چراکه نفس موجب حقیقت و اصالت بدن میشود و ارتباط نفس و بدن نه یک ارتباط عرضی، که ارتباطی ذاتی است.

این اهمیت برای ابنسینا و نیز دیگر فیلسوفانی که علاوه بر فلسفه، دغدغه دینی و کلامی نیز داشتهاند، دوچندان مینماید؛ چراکه مسئله ارتباط نفس و بدن درصورتیکه با توجه به آموزه هیلومورفیسم ارسطویی تفسیر شود، استلزاماتی هم بهلحاظ فلسفی و هم از منظر کلامی درپی خواهد داشت. با این بیان، علاوه بر وجود نفس، تجرد آن نیز امری آشکار مینماید؛ چراکه در این تمثیل با توجه به اینکه اگر انسان نه علم به جهان خارج داشته باشد و نه علم به بدن خویش، فاقد علم به خود نیست و ازاینرو وجود نفس ثابت میشود. چراکه حتی اگر از واحد و وجود به طرق مختلفی سخن گفته شود، آنچه شایسته پرداختن به آن را دارد فعلیت است.

از همینجا بود که تعریف ارسطو از نفس با وجود اینکه چندان به مزاج حکمای مدرسی خوش نمیآمد، مورد توجه قرار گرفت. همین راهحل بعدها با تأکید و تبیین بیشتری در آثار برخی حکمای مدرسی مانند بناونتورا و آلبرت کبیر مورد تأیید و توجه جدی قرار گرفت. درنتیجه باید انسان را مرکب از دو جوهر نفس و بدن دانست و برای هر دو اصالت قائل شد، نه اینکه مانند افلاطون نفس را در زندان بدن بدانیم و انسان را حاصل ترکیب غیر اتحادی این دو بدانیم. Plato, 1997 c: 524) درنتیجه چون نفس محرک خودش است، بهرهمند از حیات و ازاینرو نامیرا و فناناپذیر است؛ (Ibid e: 1550) اما ازآنجاکه از منظر فلسفه مسیحی، این کل انسان است که باید نجات یابد، نه فقط نفس او، بنابراین نمیتوان نفس را جدای از بدن بررسی کرد؛ بلکه باید بدن نیز همراه با نفس نجات پیدا کرده، سعادتمند شود.

درنتیجه باید در بحث از نفس و بدن ارتباط میان ماده و صورت را در ساختاری گستردهتر ترسیم نمود تا مسئله وحدت نفس و بدن چندان چالشبرانگیز نباشد؛ چراکه با توجه به چنین نگاه سطحی و محدودی که ارسطو به آموزه ماده ـ صورت دارد، مسئله وحدت نفس و بدن بهآسانی حل میشود و ارزش فلسفی چندانی ندارد. ماتریالیستها بر این باورند که همه حالات نفسانی حالات فیزیکی و مادی هستند؛ اما دوئالیستها این دیدگاه را نمیپذیرند؛ چراکه بهزعم ایشان، محل و موضوع حالات نفسانی، نفس است و نفس میتواند بهتنهایی و مفارق از بدن وجود داشته باشد. جداپذیری نفس از بدن و بقای آن پس از نابودی بدن، مسئله چالشبرانگیز دیگری است که پس از مسئله وحدت نفس و بدن میتواند پرسشی اساسی پیشِ روی آموزه هیلومورفیسمِ ارسطویی قرار دهد؛ پرسشی که تا مدتها پس از او بهویژه در قرون وسطا از مهمترین مسائل مطرح درباره رابطه نفس و بدن تلقی میشد.

ابنسینا در اشارات، پس از آنکه از اثبات وجود و تجرد نفس و نحوه علم آدمی به آن و مفارقت نفس از بدن فارغ میشود، به بحث درباره قوای نفس و تبیین احوال آنها میپردازد. بنابراین، وحدت جوهری انسان محفوظ میماند و از منظر دینی نیز این وحدت دچار مشکلی نمیشود؛ اما فیلسوف مدرسی با این مشکل مواجه بود که اگر وحدت جوهری انسان و ترکیب اتحادی نفس و بدن را ـ چنانکه ارسطو میگوید ـ بپذیرد، دیگر بهآسانی نمیتوانست به استدلال افلاطون مبنیبر تجرد و اصالت نفس گردن نهد.

بنابراین پارادوکس چالشبرانگیز یا همان دوراهی افلاطونی ـ ارسطویی برای فیلسوفان مدرسی این بود که چگونه میتوانند هم استدلالهای افلاطون مبنیبر خلود و جاودانگی را بپذیرند و هم وحدت جوهری انسان بهمثابه موجودی مرکب از نفس و بدن را تبیین کنند. فیلسوفان بزرگ مسیحی که بیشتر آنها یا پیرو آموزههای افلاطونی بودند یا پیرو تعالیم ارسطویی، تلاش کردند تا هم دلایل فلسفی قانعکنندهای بر اثبات بقای نفس پس از مرگ بیابند و هم درپی یافتن برونرفتی برای مسئله حشر اجساد در روز رستاخیز باشند.

به نظر وی آدمها پس از این همه تحقیق در رسیدن به شناخت حقیقی نومید شدهاند. او در نهایت، این وحدت را نمیپذیرد؛ (Ibid: 468) البته نمیتوان از خود آموزههای هیلومورفیسم، دلیلی بر وحدت یا دوگانگی نفس و بدن و نیز جداپذیری و بقای نفس پس از نابودی بدن بهدست آورد. Ibid: 469) ازاینرو ارسطو بدنی را که مرده است، حقیقتاً بدن نمیداند؛ بلکه تنها در نام و در ظاهر، آن را بدن تلقی میکند. ابنسینا در برشمردن قوای نفسانیای که مختص نفس ناطقه انسان است، در یک تقسیمبندی اولی، قوای نفس انسانی را به عقل عملی و عقل نظری تقسیم میکند.

چنین انسانی قطعاً از همه چیز غافل و بیاطلاع خواهد بود، حتی از جسم و بدن خویش؛ اما با وجود این از نفس خود ناآگاه و غافل نخواهد بود. ازسویدیگر، ارسطو در بخشی از درباره نفس، آموزه هیلومورفیسم را با مثال مجسمه برنز تبیین میکند و بر این باور است که مقداری برنز را میتوان به هر شکل و صورتی درآورد و همیشه در صورت آن تغییر ایجاد کرد؛ اما درهرحال و با وجود هر شکل و صورتی، مادهای که بهعنوان برنز مورد استفاده قرار گرفته است، هیچ تغییری نمیکند. وی ادعا میکند که حکمت و فلسفه، پیوسته در میان پیغمبران وجود داشته و هیچ پیغمبری تاکنون نیامده که با حکمت بیگانه بوده باشد.

از اين رو، اسلام پوشش را ملاك برتري زن معرفي كرده است (قاضي، 1387: 97-98).. بنابراين، حيا و عفاف، تدبيري است كه خود زن با يك نوع الهام براي گرانبها كردن و حفظ موقعيت خود در برابر مرد به كار برده است. مثال بارزی که خود ابنسینا آن را بیان میکند، کارگری است که وقتی سؤال میشود «او کیست»، اگر در پاسخ بگوییم او یک کارگر است، این درواقع پاسخی است که اشاره به این شخص ازحیث فعلی و عملی او دارد؛ اما اگر در پاسخ بگوییم او یک انسان است، این اشاره به حیث ذاتی و حقیقی او دارد؛ یعنی این فرد از حیث ذات، انسان است؛ اما این ازحیث عمل است که بهعنوان کارگر خطاب میشود.

بنابراین ابنسینا با تفکیک میان حیث ذاتی نفس ازحیث عملی یا حیث ارتباطش با بدن توانست برونرفتی از معضل افلاطونی ـ ارسطویی درباره رابطه نفس و بدن بیابد. بنابراین بدن با نفس ارتباط ذاتی برقرار میکند، نه ارتباط عرضی. طبق نظر ارسطو، رابطه نفس و بدن از مصادیق رابطه میان صورت و ماده است؛ البته صورت و مادهای که در موجودی انضمامی بهنام انسان با یکدیگر متحد شدهاند، نه صورت و مادهای که هریک از آن دو را بتوان جداگانه فرض کرد.

ارسطو در تبیین ارتباط نفس و بدن معتقد است بدنی که نفسش را از دست میدهد، دیگر حقیقتاً بدن نیست؛ یعنی اینکه بدن نه بالعرض، بلکه بالذت با نفس ارتباط پیدا میکند و نفس صورتی جوهری برای بدن میشود. مجموعهای از مباحث دراینباره مطرح میشوند که باید دید ارسطو چه راهحلی برای آنها ارائه میکند. بنابراین اگر نفس همان رابطهای را با بدن داشته باشد که صورت و شکل مجسمه با ماده سازنده آن دارد، باید هم برخی ویژگیها را مشترک میان هر دوی اینها دانست و هم بتوان با توجه به نحوه این رابطه، برخی نتایج و استلزامات را برای دیدگاه ارسطو درباره رابطه نفس و بدن برشمرد.

اگر منظور این است که یکی از این مکاتب در مجموع به دین نزدیک تر است، پاسخ می دهیم که ضرورتی ندارد. اين آيه به اتفاق مفسران شيعه و به قول گروهى از مفسران اهل سنت درباره ازدواج موقت نازل شده است.درباره اين قانون عالى نيز احاديثى از پيشوايان اسلام آمده است.بـراى نـمـونه: عبداللّه بن مسعود مى گويد: در يکى از جنگ ها هـمـراه پيغمبر (ص ) بوديم و چون زنان همراه ما نبودند و از جهت غريزه جنسى در فشار بوديم از آن گـرامى پرسيديم آيا براى ما جايز است کارى کنيم که غريزه جنسى در وجود ما به کلى از بين برود؟

بدین گونه حلقه ی وین با نسب نامه ی ژرمنی خود، در آغاز فلسفه ی تحلیلی و احیای آن (بعد از ۱۹۶۰) نقش اساسی را ایفا کرد.۱۳ به باور دامت اگر جنگ جهانی دوم اتفاق نمی افتاد، فلسفه ی تحلیلی در امریکا و انگلستان گسترش نمی یافت و در اروپا به حیات خود ادامه می داد. 1. تبیین عام (عقلانیت پایه) در حوزه علوم مختلف تعین خاص پیدا کرده و در واقع اینگونه کارآمد می شود. نوعى حسابگرى و اندیشیدن در مورد آن ها مطرح است و مى دانیم که حسابگرى مربوط به حوزه عمل است.

دیدگاهتان را بنویسید